خرید بک لینک
دلم نوشتن میخواد،اما با وجود اینکه این روزا اتفاقات زیادی برای ثبت افتاده ولی نوشتنم نمیاد.نمیدونم تجربه کردید یا نه...بزار راحت حرف بزنم،حتی اگه پراکنده حرف بزنم.سال پیش بعد از اینکه تولدم گذشت و با محمد حرف زدیم،بم گفت ایشالا سال بعد نفر اولی باشم ک تبریک میگه.و خب امسال نیست.چون من نخواستم باشه ... ن اینکه اون از خداش بود باشه ها،اره میخواس باشه اما بودنش بدرد عمش میخورد ن من ... در نهایت من تصمیم گرفتم تکلیف ارتباطمونو خودم روشن کنم و نتیجه اینیه ک الان میبینید :)لارا هم نبود.کسی ک سال پیش توو تولدم خانواده خطابش کردم،امسال نیست.اره بیا از حق نگذریم،این قطع ارتباط دو طرفه بود.ولی اون جوگیره.این اتفاق یبار دیگه هم تکرار شده بود و من اشتباه کردم ک بهش فرصت اضافی دادم.خدا نکنه یه پسری وارد زندگی یه سری از دخترا بشه.میرینن ب کل زندگیشون.همه چیو تعطیل میکنه و پسره هر چی بزنه دختره ب ساز اون میرقصه ک واقعا خنده دار و تمسخر امیزه.بیخیال :) خیلیا سال پیش بودن ک الان نیستن:) و من زنده ام.نمردم.هیچکس نمیمیره چون.ولی خیلی تغییر میکنی.اتفاقات و تجربیات و رفتنا و زخم زدنا و نبودنا،همشون تورو تغییر میدن ... خودمو نمیشناسم...بگذریم.از لحظات خوب این روزها هم بگم.دو تا تولد برام گرفتن.دوستای دیگم بودن،تبریکاشون و ابراز محبتاشون و کادوهاشون بود.باز بزرگ شدم.ولی تفاوتی ک این سری داشت این بود ک بزرگ شدنمو حس کردم.حس میکنم.راستی این اذر خیلی ناراحت کننده بود.پر از دعوا و غم و نبودن و جای خالی و ... . مرسی از اطرافیانم بابت همه ی اینا ...ادما بهم ثابت کردن ک موندنی نیستن،حتی اگه قول داده باشن تولد بعدیت اولین نفری باشن که اونو بت تبریک میگن،حتی اگه اونارو خانوادت دونسته باشی و خانوادت خطاب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 19:10

صفحه بندی